تبليغاتX
کهکشان - نظريه ی بی نهايت در رياضيات معاصر
تو همانی كه به آن می انديشی

نظريه ی بی نهايت در رياضيات معاصر

 

    حضرت نورعليشاه ثانی و نظريه بينهايت در رياضيات معاصر


از لحاظ علم رياضی هنوز تعبير و تفسير صحيحی از لايتناهی در دست نيست. علّت اين نقص در رياضيات  

 از اين بابت است كه محدود نمی‌تواند وصف نامحدود نمايد. از تعبيرهای بسيار زيبايی كه از بی‌نهايت شده 

است و هنوز علم رياضی نيز نتوانسته از لحاظ نظری آن را تطبيق نمايد ، تعبيری است كه در رساله   

شريفه صالحيّه توسط «حضرت نورعليشاه ثانی» آمده است. می فرمايند: «لايتناهی دواير است و مركز

نقطه است و دايره نقطه جوّاله موهومه است

اين تعبير از ديدگاهی می‌تواند بر اين مصداق قرار گيرد كه حركت از مبداء صفر شروع و به لايتناهی كه

می‌رسد رجوع به مبدأ صفر می‌كند. چون خصوصيّت هر نقطه روی دايره، آن است كه مبدأ حركت و مقصد 

آن بر روی هم واقع است. تعبيری عرفانی از اين موضوع به معنی اين است كه مبداء و معاد (محل عود و

برگشت) بر هم قرار دارند. هُوَ ٱلْمَبْدأُ وَ هُوَ ٱلْمَعٰادْ. از لحاظ رياضی اين نتيجه را می‌توان برداشت نمود كه

صفر بر بينهايت منطبق است. اگر چنين باشد پس مجموعه اعداد كه ظهور دارند و بين صفر و بی‌نهايت

واقع‌اند كجا می‌توانند قرار بگيرند. زيرا كه هر وقت از صفر دور شويم به بی‌نهايت نزديك و هر وقت به  

سمت بی‌نهايت می‌رويم از صفر دور می‌شويم. پس بُعد و قُرب از صفر و بی‌نهايت وقتی منطبق بر هم   

هستند چه معنايی می‌يابد؟ در دايره از دو مسير از مبدأ می‌توان به معاد كه به معنی همان محل

 

بازگشت است رسيد. در مسير اوّل اگر حركت اتّفاق نيافتد مبدأ بر مقصد منطبق است ولی وقتی حركت و  

سير پيش آمد بايد دور لايتنهاهی زده شود تا از مبدأ به معاد رسيد.

نقطه مبدأ در رياضيات به صفر تعبير می‌شود و از صفر به بی‌نهايت لزوماً احتياج به تكثير عدد مبدأ دارد. 

ولی هر مضربی از صفر، باز صفر است؛ پس صفر از خود نمی‌تواند تكثير يابد، كيفيت صفر از لحاظ علم

اعداد قابل وصف نيست چون همانند بحر بی‌كران لا می‌ماند كه با هر عددی همراه و پنهان است و با هر

عددی جمع می‌شود و در هر عددی هست ولی در مقدار آن عدد اثر و تأثيری ندارد. در هر عددی ضرب   

شود باز خودش (صفر) می‌شود. با هر عددی و در هر عددی هم هست ولی در اختفاء و پنهان می‌باشد.  

صفر را از لحاظ عرفانی می‌توان به ذات اقدس تعبير نمود كه نه قابل وصف است و نه قابل درك. و در   

عَمی مطلق است. در قرآن كريم به اين وجود گاه با كلمات «هُوَ» يا «هُ» كه ضمائر اشاره به مغايب است

اشاره می‌شود. گرچه اين قالب عموميّت تام ندارد زيرا كه ظرف كلام كفايت تمام بيان را نمی‌كند و در

بسياری از آيات با استفاده از اين ضمائر، اشاره به الله نيز شده كه اسم اعظم و مظهر ذات (هو) است. به

عبارتی هر وقت منظور اشاره به ذات الله است هو  ستفاده می‌شود و هر وقت غرض اشاره به ظهور ذات

است الله بكار برده می‌شود. در آيه هُوَ ٱللهُ اَحَد اشاره به ذات الله است و هُوَ ٱلاَوَّلُ وَ ٱلاٰخِرُ وَ ٱلظّٰاهِرُ وَ  

ٱلْبٰاطِنُ اشاره به ظهور ذات در الله دارد.

برگرديم به اعداد بين صفر تا بی‌نهايت. در اشراق ديگری می‌فرمايند «تكثير عدد مبدأ از واحد است» . با

ظهور صفر در عدد يك كه به اصطلاح رياضيدانان منشأ اعداد طبيعی است كليه اعداد كه تعداد آنها   

بی‌نهايت است وجود پيدا می‌كنند. به عبارت ديگر «يك» مظهر «صفر» است در مجموعه اعداد. از لحاظ

عرفانی می‌توان عدد يك را ظهور ذات در اسم اعظم دانست. يا به عبارت ديگر عدد يك الله است كه خلقت

تمام اعداد از اوست كه اَلْحَمْدُللهِ ٱلَّذي خَلَقَ السَّمٰوٰاتِ وَ الاَرْضَ و ربّ است كه فرمود

رَبَّكُمْ ٱلَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنهُمٰا رِجٰالاًٰ كَثيراً وَ نِسٰاءً و فرمود ذٰلِكُمْ ٱللهُ رَبُّكُمْ 

لاٰ اِلٰهَ اِلاّٰ هُوَ خٰالِقُ كُلِّ شَئٍ و فرمود اِنَّ رَبَّكُمُ ٱللهُ الَّذي خَلَقَ السَّمٰوٰاتِ وَ الاَرْضَ . اين تعبير را می‌توان به    

ين نحو بسط داد كه ذات صفت ندارد اگر صفت می‌داشت قابل وصف می‌شد، پس خلقت مربوط به اسم اعظم

است. يا در بيان اين مقاله «صفر» خالق نيست بلكه خلقت از «يك» منشعب می‌شود. يكی از معانی خلق

شكل دادن يا تغيير شكل دادن است و «يك» می‌تواند اعداد را شكل دهد يا تغيير شكل دهد با هر عددی مع

شود آن عدد را به سمت بينهايت كه به تعبير مذكور منطبق بر صفر است نزديك خواهد گرداند. «يك» همان

ربّی است كه انسان را از مبدأ ذات به سمت معاد ذاتی خود می برد و اين رب همان پرورش دهنده يكتا و

واحد و «يك» است. يك از لحاظ رياضی منشاء اعداد طبيعی است و خود اوّلين خلقت است يا به بيان ديگر

اوّلين شكل گرفته. و خود خالق باقی اعداد است و به بيان ديگر شكل دهنده همه اعداد است و بسياری از

فلاسفه قديم «يك» را عدد نمی‌شمردند و تعدد واحد را اعداد می‌دانستند. «يك» منشاء ساير رشته‌های  

اعداد موهومی، مختلط، حقيقی، صحيح، اصم، گنگ، و قس عليهذا است.

در هندسه صفر به نقطه تلقی می‌شود و حركت آن ظهور خط است و تمام صور از خط خلق شده. در حساب

جهت رسيدن به بی‌نهايت به معنی منفی و مثبت بی‌نهايت، حدّ چپ و حدّ راست تعريف می‌شود كه قابل   

تطبيق با قوس صعود و قوس نزول است. تطبيق واژه‌های «هو» و «الله» با «صفر» و «يك» بسيار

می‌تواند فراتر از مواردی باشد كه در اينجا آورده شد و تا اين مقدار اكتفاء می‌شود. حال برگرديم به 

موضوع اصلی اين مقاله كه از مبدأ «صفر» چگونه حركت آغاز و از «يك» و جمع اعداد عبور و  

آخرالامر آن در بينهايت بر «صفر» برمی‌گردد.

قبل از اين موضوع لازم است ببينيم كه «خود» از كجا پيدا شد. با تفكّر و سير در گذشته خود در می‌يابيم   

كه موجودی به نام «من» در هنگام جنينی خلق شد. وجود جنين قبل از تولّد در جوهر خاك و گياه و     

حيوان بود كه از صلب پدر در بطن مادر به هم رسيد و از جوهر خاك و گياه و حيوان تغذيه و رشد نمود.  

پس خلقت جنين از عدم نبود بلكه از مواد ديگر بود كه تغيير شكل پيدا كرد. با اجتماع سلولهايی كه هر    

كدام جان مجزائی داشتند موجود جديدی به نام «خود» ناگاه با دميدن نفخه‌ای از عدم خلق شد. موهوم

«خود» وجود پيدا كرد و در هيكل جنين رشد نمود. «خود» خلقت جديدی بود كه آميخته به حقيقت «حق»

جنين گرديد. «خود» موهوم مجازی بود كه با «حق» حقيقی جنين ممزوج شد. حق و حقّانيَت با «حق»

ممزوج در جنين بود ولی «خود» انانيّت صرف و طاغوت وجود بود كه مركب «حق» (جنين) را غاصبانه

غصب كرد و «خود» بر جای او نشست.

چنانچه اين «خود» از مغصب پياده شود و مالك حقيقی را بر جای نشاند «حق» را بر مركب تن نشانده 

است. لذا نفی «خود» تنها راه اثبات «حق» است و هنگامی كه «خود» مسلط بر كشور تن است انسان 

كافر است. چون كفر به معنای پوشش است و «حق» بر او پوشيده و پنهان است. كفر به معنی ديگر 

 پرستش «خود» توسط «خود» است. وقتی خلع و لبس شروع و حركت آغاز شد كفر تبديل به شرك  

می‌شود كه هم خودپرست و هم خداپرست می‌شود كه دوپرستی است. اگر خلع و لبس ادامه يابد و نفی

«خود» سبب اثبات «حق» در وجود شود فناء از «خود» و «بقاء» به «حق» پيش می‌آيد. در مرتبه‌ای    

 كه فناء تام از «خود» در گرفت بقاء تام به «حق» متحقق است و اين مرحله را توحيد گويند.

كه يكی هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الاّ هو پس اگر تمام اله را نفی كرد به لا اله خواهد رسيد و   

لا اله نفی اله «خود» است و اثبات الا الله كه فرمود: لاٰ اِلٰهَ اِلاّٰ ٱلله.

می‌فرمايند : «نور وجود از مقام نقطه تنزّل و سعه به هم رسانيد تا به عالم طبع رسيد منتشر و مخفی   

گرديد چون قاعده مخروط، و از او ظلّی افتاد مخروطی و رفته رفته نور وجود ضعيف شد تا به نقطه هيولی

و مادّة المواد رسيد و اين شكل برای خيال مُقَرِّب است. و در برگشت از خط جماد و نبات و حيوان و انسان

سير بر عالم مثال نمايد تا به اوّل برگردد، صورت دائره گردد دارای قوس نزول و قوس صعود.

 

درقوس نزول به اصطلاح رياضيات حركت همانند حدّ چپ است و در قوس صعود بازگشت از هيولی به نور 

به مشابه حدّ راست است. همينطور می فرمايند: «نقطه بدور خود گشت به نقطه برگشت خطی احداث كرد 

فقط نقطه بود، همه از وهم توست از سرعت سير، كه نقطه دائره است از سرعت سير تجدد هست نمايد 

چون دائره شعله جوّاله و خط قطره نازله

در دعايي منصور حلاج فرمود:« بِيْني وَ بَيْنَكَ إنيِّني يُنٰازِعُني فَارْفَعْ بِلُطْفْ إنيِّني مِن الْبَين»

مائی ما چون شد عدم شد موجها بحر قدم منصور وقتم دمبدم گويم انا الحق برملاء مسير خلع و لبس از

ظهور يك امكانپذير است، كه فرمود: اللهُ وَليُّ ٱلُّذينَ ٰامَنوُا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ اِليَ النّوُرِ پس برای نفی

«خود» مقراض «لا» لازم است.

 

می‌فرمايند: «اگر در مظهری تجلّی ديدی به همان مظهر دل بند شو كه اين محدود ترا به نامحدود رساند و 

 اين شرك ترا موحد نمايد و اين پابندی از علايق خلاصت فرمايد، ظاهرش بت معنی او بت شكن است» .

مقراض «لا» وجود رب يا همان واحد است. هم حيات دهنده (يُحيی) و هم ميراننده (يُميت) است. در مأمن او

بودن خروج از تاريكيها به نور است يا خروج از «خود» به «حق» است.

ز بس بستم خيال تو، تو گشتم پای تا سر من تو آمد خرده خرده، رفت من آهسته آهسته.


در اين مسير گاهی «خود» را در محضر «حق» می‌بيند، گاهی «خود» را در حضور «حق» می‌بيند. در

مرحله‌ای حلول اجتناب ناپذير می‌نمايد كه حالّ (فرود آينده) در محلّ (فرودگاه) حلول (فرود) می‌كند و سالك

«حق» را در «خود» می‌بيند و اين مرحله هنوز شرك و دوپرستی است زيرا هم «حق» و هم «خود» را

می‌بيند و چاره‌ای از آن نيست. جلوتر به اتّحاد می‌رسد كه «حق» را با «خود» و «خود» را با «حق»

مي‌بيند كه: اَنَا مَنْ اَهْويٰ وَ مَنْ اَهْويٰ اَنَا نَحْنُ رُوحٰانِ حَللْنٰا بَدَناً

من با تو چنانم اي نگار يمنی خود در غلطم كه من توام يا تو منی

مجنون سلام الله عليه فرمود:

من كی‌ام ليلی و ليلی كيست من ما يكی روحيم اندر دو بدن

تا نفی مطلق «خود»، شرك نسبی وجود دارد تا آنجا كه لا اله مطلق در وجود حاصل شود و الاّ الله در   

 وجود نماند كه مقام توحيد گويند. تمام مراحل توحيد از توحيد افعالی و توحيد صفاتی و توحيد ذاتی همه

مراحلی از سير «خود» به «حق» است. هر وقت مشاهده نمود كه شكسته بست عالم «حق» است و

«خود» مؤثّر نيست به توحيد افعالی می‌رسد كه معرفت «حق» به جبّاريت است. هرگاه همه صفات را از

«حق» ديد به توحيد صفاتی رسيده و هرگاه ذات اشياء را ذات «حق» ديد به توحيد ذاتی رسيده است.

بلعكس نفی «يك» استدراج است كه فرمود: وَ ٱلَّذينَ كَفَرُوا اَوْلِيٰاؤُهُمْ ٱلطّٰاغوُتِ يُخْرِجوُنَهُمْ مِنَ النّوُرِ اِليَ

ٱلظُّلَمٰاتِ . در مأمن او نبودن خروج از نور به تاريكيهاست كه خروج از «حق» به «خود» است.

پس منظور از تمام اعمال عبادی نفی «خود» و اثبات «حق» است. اگر «خود» نفی شد «حق» اثبات

می‌شود و اگر عملی منجر به نفی «خود» شد منجر به اثبات «حق» می‌شود و در غير اين صورت «حق»

ناپديد و «خود» در كفر خود پنهان می‌گردد. كه فرمودند: «عبادتِ مقرِّبِ جان به جانان اطاعت و اهتمام

بطاعت و بيرون آمدن از خوديت است

در بررسی قرآن کریم و انجيل و تورات و كتب عرفانی و دستورات انبياء و اولياء و اوصياء الهی به

نتيجه‌ای برمی‌خوريم كه آن حركت از خود به خدا می‌باشد. تمام دستورات عبادی می‌توانند حول و حوش   

اين حركت تعبير و تفسير شوند. خلع و لبس مراحل اين حركت است، كه در هر مرتبه بخشی از خوديت را

فانی و سهمی از حقيقت را در وجود انسان باقی می‌سازد. به عبارت ديگر كليه مراحل از فناء «خود» تا

بقاء به «حق» همه با خلع مرتبه ادني و لبس مرتبه اعلی همراه است. ابتدای اين حركت و سير از    

 خوديت محض شروع و به حقيقت محض پايان می‌يابد. گرچه خوديت محدود و حقيقت لايتناهی است. بيعت

فروختن «خود» به «حق» است، دعا خواستن «حق» است، ذكر ياد «حق» است، فكر نظر كردن بر 

 «حق» است، نماز فراموشی «خود» به «حق» است، روزه نفی مشتهيات «خود» است، خمس و زكات

نفی مالكيت «خود» است، حج به دور «حق» گرديدن است، جهاد تلاش در نفی «خود» است و امر به

معروف امر كردن «خود» به «حق» و نهی از منكر نهی كردن «خود» از غير«حق»، تَوَلّی نزديك شدن   

 به «حق» و دوری از «خود» و تبّری دوری از «حق» و نزديك شدن به «خود» است.

 

تمام صفات حسنه كه حد تعادل صفات از افراط و تفريط آنان است در مسير حركت از «خود» به «حق»   

پيدا و متمكّن می‌شوند كه معنای ديگری از مراحل تخليه و تزكيه و تحليه و تجليه می‌باشند. چون به تدريج 

در وجود سالك «حق» جايگزين «خود» می‌شود لذا صفات رذيله كه منبعث از «خود» است به تدريج از  

بين رفته و صفات حميده كه منبعث از «حق» است بروز می‌يابند.

در انتهای سفر از «خود» به «حق» نفی مطلق «خود» و اثبات مطلق «حق» قرار دارد. اگر نفی خود  

منجر به فناء شد وحدت رخ دهد كه خواجه نصيرالدّين محمّد طوسی می فرمايد: «در وحدت سالك و سلوك  

 و سير و مقصد و طلب و طالب و مطلوب نباشد، كُلُّ شَئٍ هٰالِكٌ اِلاّ وَجْهَهُ و اثبات اين سخن و بيان هم نباشد  

 و نفی اين سخن و بيان هم نباشد، و اثبات و نفی متقابلانند و دوئی مبدأ كثرت است آنجا نفی و اثبات نباشد  

 و نفی نفی و اثبات اثبات هم نباشد و نفی اثبات و اثبات نفی هم نباشد و اين را فناء خوانند كه معاد خلق با

فناء باشد همچنان كه مبدأ ايشان از عدم بود: كَمٰا بَدَاَ كُمْ تَعُودونَ » . و فرمود كُلُّ مَنْ عَلَيْهٰا فٰانٍ وَ يَبْقيٰ  

 وَجْهُ رَبِّكَ ذوُالْجَلالِ وَ الاِْكْرامِ و وجه پروردگار ما باقی و ساری است و به هر سو روی آوری – حتّی به

سوی خود- روی او بينی كه: اَيْنَمٰا تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجْهُ ٱللهِ .


زيرنويس:

مطرح است. (distortion of space)1- البتّه در فيزيك جديد اين مسئله تحت عنوان كجی فضا
2- صالحيّه، اشراق 2
. 3-سوره توحيد، آيه 1. او خدای يگانه است
4-سوره حديد، آيه 3. اوست اوّل و آخر و ظاهر و نهان.
5-صالحيّه، اشراق 9
6-سوره انعام، آيه 1. ستايش الله را كه آسمانها و زمين را خلق كرد
.7-سوره نساء، آيه 1. ربّ شما كسی كه شما را از نفس واحد خلق كرد و از او جفتش را خلق كرد و از آنان مردان بسيار و زنان گسترانيد
. 8-سوره انعام، آيه 102. اين است الله رب شما، نيست خدايی جز او آفريننده همه چيز
.9-سوره اعراف، آيه 54. همانا ربّ شما الله است كه آسمانها و زمين را خلق كرد
10- صالحيّه، توحيد 16
11- آتش گردان
12- صالحيّه، توحيد 37
13- سوره بقره، آيه 257. الله ولی كسانی است كه ايمان آوردند. خارج می‌كند آنها را از تاريكيها به نور.

14- صالحيّه، حقيقت 488

15- سوره بقره، آيه 257. آنان كه كفر ورزيدند اولياء آنها طاغوت است كه خارج كند آنها را از نور به تاريكی.
. 16- صالحيّه، حقيقت 555
17- سوره قصص، آيه 88. هر چيزی نابود است جز روی او
18- سوره اعراف، آيه 29. بدانسان كه آغازتان كرد برمی‌گرديد.
19- اوصاف الاشراف، خواجه نصيرالدّين محمّد طوسی، چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1369، صفحه 101
20- سوره رحمن، آيات 27-26. هركسی بر آن است كه فانی است و پاينده است روی پروردگار تو صاحب جلال و بزرگواری.
21- سوره بقره، آيه 115. به هر سو كه روی آريد همان جاست روی او.

+     توسط بهمن پاکروان |